
این سفر که می روی سفر قیامت است تنها چرا ؟!
بابام امروز عصر ساعت ۸ فوت کرد !
آخرین لخظه سر بالینش رسیدم !
خیلی آروم و آسون جون داد !
صبح که می رفتم دانشگاه براش الهام شده بود که امروز آخرین روز زندگیشه
قدر باباهاتون رو بدونید !
الان فهمیدم که تنها شدم !
الان فهمیدم که چه نعمت بزرگی رو از دست دادم !
الان فهمیدم ! اما افسوس که اون دیگه پیشم نیست !
افسوس
نوشته شده توسط tirdad در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
آقا پسر قد بلند
آقا پسری که امروز ظهر توی اتوبوس اومدی پیش من نشستی ! آقا پسری که تی شرت آب با شلوار جین تنت بود با یه کیف مشکی که انداخته بودی به گردنت و یه حلقه هم توی انگشت شصتت بود و زیر چشمی داشتی حلقه منو که انگشت اشاره کرده بودم رو نگاه می کردی !
آقا پسری که هر دومون آخرین ایستگاه پیاده شدیم . شما جلو تر می رفتی و من افتادم دنبالت . بعد ازت جلو زدم و دوباره جلوی یه کتاب فروشی واستادم تا بیای ازم جلو بزنی !
آقا پسر قد بلندی که باز اومدم از یه فرعی جلوت پیچیدم و باز ازت جلو افتادم و باز جلو دکه ی روزنامه فروشی واستادم و خودم مثلاْ غرق در خوندن تیتر روزنامه ها کردم تا بیای باز ازم جلو بزنی !
آقا پسری که مسیرم رو دیگه از چهار راه شریعتی باهات جدا کردم !
به قول یکی از بچه های وبلاگ نویس من همون پسرم ! دنبالت ۲۰ دقیقه را اقتادم اومدم تا شاید شما هم یه قدمی ورداری اما ......
آره من همونم اگه گذرت به این وبلاگ افتاد یه ندا بده
تیرداد
نوشته شده توسط tirdad در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
صبح جمعه ی من
صبح ماشین رو ورداشتم و از خونه زدم بیرون . داشتم زیر لب ترانه ای رو که پخش می شد رو زمزمه میکردم . یار دبستانی من / با من و همراه منی / چوب الف بر سر ما
........عاشق این ترانه یا به قولی سرود هستم . محاله سوار ماشین بشم و این آهنگ رو ۷-۸ بار گوش نکنم
!همین طور که داشتم می رفتم یهو یه فکری به ذهنم رسید . ماشینو یه گوشه پار کردم و پیاده به راه افتادم
.رفتم و رفتم و رفتم تا اینکه خودم رو جلوی کودکستان زمان بچگیم یافتم . اما کودکستان دوران بچگی من و دوستام رو خراب کرده بودن و جاش یه ساختمان دیگه ساخته بودن ! الان دیگه کودکستان نبود هنرستان بود . یاد گریه های هفته های اول رفتن به کودکستان افتادم . یاد اون روزهایی که همه ی کادر کودکستان به همراه مامانم بسیج میشدن تا شاید منو آروم کنند و متقاعدم کنند که برم سر کلاس . تا اینکه من راضی میشدم برم سر کلاس به شرطی که مامانم هم باهام بیاد بشینه تو کلاس ! خلاصه سرتون رو درد نمی آرم مامانم هم باهام می اومد مشست سر کلاس و تا من مشغول بازی با بچه ها میشدم یواشکی در می رفت . اولین کتک رو کودکستان خوردم . از دست مربی مون . آخه یه شورش بزرگ رو توی کودکستان رهبری کرده بودم . . اون روز موقع زنگ تفریح بچه های کلاسمون رو جمع کردم و بهشون گفتم هرچی صندلی توی کلاس هستش رو گوشه کلاس روی هم بچینین . بعد به فرمان من همتون به کلاس بغلی حمله کنید . صندلی ها رو روی هم گوشه کلاس تلنبار کردیم و داشتیم آماده حمله به بچه های کلاس بغلی می شدیم که نقشه لو رفت و من که رهبر شورش بودم و همه بچه ها رو مربی مون تنبیه کرد
.زمون کودکستان من و دوستام هفته ای ۵۰ ریال هم به پسر یکی از مربی های کودکستان که ۳ سال از ما بزرگتر بود و هفته ای ۱ روز واسه جمع کردن پولهای ما می اومد کودکستان می دادیم . تهدید کرده بود هر کی پول نده می زنتش ! ما هم واسه اینکه کتک نخوریم بهش باج می دادیم
!دوباره راه افتادم و رفتم و رفتم و رفتم تا اینکه به دم در مدرسه ای رسیدم که ۵ سال از بهترین روزهای دوران کودکی ام رو توی اون گذرونده بودم
.یاد کلاس اول و درسهای کتاب فارسیمون افتادم . درس سگ در باغ گردش می کند .... آب - بابا نان داد ... آبگوشت غذای لذیذی است
.کلاس دوم داستان کبری و حسنک کجایی و کوکب خانم و
..........کلاس سوم و داستان ریز علی خواجوی و سفر آقای هاشمی از کازرون به
....کلاس چهارم و داستان پطرس فداکار و
.....کلاس پنجم و ........ ( یادم نمی آد ) ( راستی چند بار هم از معلم کلاس پنجم کتک خورده بودم
)یادش بخیر توی این مدرسه ۵ سال مبسر کلاس بودم ! مسول کتابخونه بودم و
....خلاصه
باز راه افتادم و رفتم و رفتم تا رسیدم به مدرسه ای که ۳ سال دیگه از عمرم رو اونجا گذرونده بودم . بله مدرسه راهنمایی
.یاد گروه سرود - گروه نمایش - سالن ژیمناستیک مدرسه کتابخونه ی مدرسه که باز من مسئولش بودم . بازی گرگم به هوا . زنگ ها ی تفریح و خوردن صبحونه ی دسنه جمعی توی حیات مدرسه
..... افتادم(
۲بار هم مربی پرورش سال سوم تنبیهم کرده بود )خوشبختانه این مدرسه هم با همون شکل و شمایل زمون ما سر جاش بود . بدون اندکی تغییر در نمای بیرونی
!باز راه افتادم و رفتم و رفتم تا اینکه خودمو جلوی دبیرستانی که توش درس خونده بودم یافتم
.اینجا رو هم کوبونده بودن و از نو ساخته بودن
!دبیرستان رو دوست نداشتم . من دوست داشتم ادبیات بخونم ولی بابام پاش رو کرد توی یه کفش که باید دکتر بشی و فرستادم رشته ی تجربی . توی انتخاب رشته ی دانشگاهم خودش واسم انتخاب رشته کرد و از بد بختی توی اولین رشته ای که واسم انتخاب کرده بود قبول شدم و دارم می خونم
.یاد زمونی افتادم که کاندیدا شدم واسه انتخابات شورای دانش آموزی و رای اول رو آوردم و شدم رئیس شورای دانش آموزی مدرسه . ( یه پوستر هایی واسه تبلیغات چاپ کرده بودم که نگو . یه طرفش عکس خودم رو زده بودم و یه طرف عکس خاتمی رو که اون زمون دور دوم ریاست جمهوریش بود
)بعد اینکه رئیس شورا شدم به زور جانشین بسیج دانش آموزی مدرسه هم شدم
!خلاصه شده بودیم رئیس دیگه . هم شورا دست من بود هم بسیج ! حرفمون خریدار داشت توی مدرسه
!یادمه یه روز با بچه ها قرار گذاشته بودیم بیایم مدرسه واسه راهپیمایی ۱۳ آبان پلاکارد درست کنیم . نشسته بودیم تو دفتر بسیج و یه کاست از معین هم گذاشته بودیم و داشتیم می رقصیدیم . دفتر بسیج هم آخر سالن بود و اتاق سرایدار هم انتهای دیگه ی سالن ! در نتیجه حیالمون راحت بود که کسی بهمون گیر نمیده ! خلاصه بسیج رو به گند کشونده بودیم حسابی
.یهو به ساعتم نگاه کردم ! دیدم ساعت ۱:۳۰ رو نشون میده . گفتم خدا بخیر کنه . الان کی می خواد جواب مامان رو بده !
راه افتادم سمت خیابونی که ماشینم رو اونجا پارک کرده بودم . تو مسیر برگشت تک تک اون خاطرات تلخ و شیرین رو توی ذهنم دوباره مرور کردم
.زیر لب این جمله ی معروف رو زمزمه میکردم
:یاد باد آن روزگاران یاد باد
پای صحبت آموزگاران یاد باد
تیرداد
نوشته شده توسط tirdad در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت
دیشب !
دیشب برای دومین بار با امین چت کردم . انگار همون امین پری شبی نبود . حرفهاش از یه جنس دیگه بود دیشب .
دیشب امین بهم گفت که زندگی کردن مشکله !
بهم گفت عشق دو پسر به هم آخرش رسوائی یه !
زندگی مشترک امکان نداره !
بسه دیگه بیدار شو از این خواب خرگوشی !
بهم گفت به نقشت تو فیلم زندگی راضی باش !
چشمهاتو ببندو فقط به فکر بازی باش !
بهم گفت بپذیر حرفهامو شرایطو قبول کن !
این قاعده ی زنگیست قبول کن !
حالم خیلی بد شد . ناخودآگاه گریم گرفت . بهش گفتم امین حالم بده می خوام برم . ازش خداحافظی کردم . ساعت نزدیک های ۲ نصف شب بود .
خونه تنها بودم . میخواستم با خدا حرف بزنم . ماشین رو برداشتم و رفتم . بارون می بارید . شیشه ها ی ماشین رو کشیده بودم پایین . ضبط ماشین هم روشن بود . آهنگ ها رو اونقدر جلو عقب کردم تا اون ترانه ای رو که می خواستم پیدا کردم . یه ترانه ی زیبا از علیرضا افتخاری
توی خیابون هیچ جنبنده ای نبود توی اون بارون . حس کردم سردمه . اما بی خیال خوشم می اومد که سرما نوازشم کنه . افتخاری که داشت می خوند منهم می خوندم و اشک می ریختم .
" قدح به سر كنيد آي قدح به سر كنيد
شب را سحر كنيد غم دنيا را از سر به در كنيد
غم دنيا را از سر به در كنيد
الا اي يار خطر دارد جدايي
به حال بي ثمر دارد جدايي
بيا كه ما و تو يك جا نشينيم
كه مرگ بي خبر دارد جدايي
قدح به سر كنيد آي قدح به سر كنيد
شب را سحر كنيد غم دنيا را از سر به در كنيد
غم دنيا را از سر به در كنيد
زندگي چيست، خون دل خوردن
زير ديوار آرزو مردن
زير ديوار آرزو مردن
رسم دورنگي آيين ما نيست
يك رنگ باشد روز و شب من
يك رنگ باشد روز و شب من
گذشت آن كه تو سالار دلبران بودي
خداي عشق من و يار ديگران بودي
گذشت آن كه ز درگاه خويش مي ناليد
مرا به تلخي و شيرين ديگران بودي "
این ترانه رو واسه خاطر این قسمتش دوست دارم :
" زندگي چيست، خون دل خوردن
زير ديوار آرزو مردن
زير ديوار آرزو مردن
رسم دورنگي آيين ما نيست
يك رنگ باشد روز و شب من
يك رنگ باشد روز و شب من "
یهو به خودم اومدم . دیدم توی قبرستون هستم . ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم و رفتم رو یکی از قبرا نشستم .
نوشته بود آرامگاه ابدی حاج میرزا علی .......
گفتم : سلام حاجی . چطوری ؟
خوش میگذره اون دنیا ؟
گفتم حاجی یه زحمتی دارم بهت !
یه پیغام دارم . می خوام برسونی به خدا .اگه هم خودش رو ندیدی به تماینده هاش تو اون دنیا بگو تا بهش برسونن .
بهش بگو تیرداد سلام رسوند
گفت به خدا بگو دمت جیز !
خوب داری دم به ساعت حالم رو می گیری آ !
بهش بگو تیری جون گفت ازت بپرسم چرا ؟
چرا ما رو آفریدی ؟
می خواستی چی رو ثابت کنی؟
قدرتت رو ؟
مرامت رو ؟
خلاقیتت رو ؟
قدرت علم و فنآوریت رو ؟
ما رو آفریدی که چی بشه ؟
داری با ما و زجر کشیدنمون حال می کنی اون دنیا !
گفتم حاجی بهش بگو تیری جون میگه: آخه تیری قربون اون خداییت بره آفریدی به جهنم حالا چرا واسمون توی همه ی کتابات خط و نشون کشیدی ؟
مگه اون دنیا اختیار دست من بود که بگم من می خوام اینجوری قدم به این دنیا بذارم ؟و شما هم بگی خوب خودت انتخاب کردی پس بکش ! این هم مجازات تو !
گفتم حاجی به خدا بگو تیری جون گفت : والله به پیر به پیغمبر من از اون روزی که هنوز فرق دختر و پسر رو نمی دونستم همین جوری بودم . همین گرایش و حس لعنتی رو داشتم .
گغتم حاجی به خدا بگو تیری میگه : نکنه مثل بعضی از این فیلمها که دارن یه موجود رو می سازن یهویی یه اشتباهی توی محاسباتو برنامه ریزی و خط تولید پیش می آد و یهویی یه موجود شوم به وجود می آد و همه دست به دست هم می دن تا اون موجودات رو از بین ببرن . از سازنده گرفته تا همه ی مردم .
حاجی بهش بگو آخه قصه ی ما هم عین اون موجودات شوم هستش . همه دست به دست هم دادن تا ما رو از بین ببرن . خدا - ملت و .... همه از ما بدشون می آد !
همین جور داشتم می گفتم که حس کردم دارم می لرزم . دیدم ای دل غافل عین موش آبکشیده شدم زیر بارون .
سوار ماشین شدم و بخاری رو روشن کردم و باز رفتم .
رسیدم به یه جایی .
ازش بالا رفتم تا رسیدم با اون بالا بالاها .
اونجا روی یه تخته سنگی نشستم .
همیشه وقتی دلم می گیره میام بالای کوه .
این بار اولی نبود که شبونه اومدم به کوه . اما اولین باری بود که توی بارون می اومدم .
تا یه سال پیش شبهای قدر من کوه رو واسه راز و نیاز با خدام انتخاب می کردم .
کوه رو خیلی دوست دارم .
از بالای کوه همه چیز رو کوچیک می بینی . مشکلاتت رو میذاری اون پایین و دیگه به چیزی جز رسیدن فکر نمی کنی .
اون بالا به خدا هم خیلی نزدیک تری .
همه خواب بودن .
حتی سگها هم پارس نمی کردند .
تنها صدایی که می اومد صدای افتادن و یکی شدن قطرات بارون با ذرات خاک بود .
اونجا باز به امین و حرفهاش فکر کردم و باز گریه کردم .
اونجا به همه ی اونهایی که مثل خودم بودن و باهاشون تو این دوسال که خودم و حسم رو شناختم از نزدیک و رودر رو حرف زدم فکر کردم .
آرمین - شاهین - امید - بابک - امین - بردیا - بابک - رضا - وحید - کسرا - نیما - سینا - بهنام
به همه ی اونهایی هم که توی این دو سال باهاشون چت کردم هم فکر کردم .
امین از اصفهان - محمد رضا از تهران - امید از تهران - شهرام از یزد (الان رفسنجان هستش) - شاهین از تهران - یه شاهین دیگه از تهران - کسرا از تهران - میکائیل از تهران - امیر از شیراز - سروش از تهران - نیما از تبریز - مجید از یاسوج - سام از تهران - مهرداد از شیراز - مهرداد از گلپایگان - رامین از تبریز - علی از زنجان - رضا از تبریز - رضا از تهران - مانی از تهران - سهند از مراغه - فرزام از تهران - امیر از تهران - علی از تهران - ادوین از تهران - مهیار از ارومیه - احسان از ارومیه - حامد از کرمانشاه - حامد از تهران - علی از شیراز - رامتین از تهران - محمد رضا از تهران - دانیال از اصفهان - علی از اصفهان - و ..........
توی این مدت ۲ سال چند تا داداش هم پیدا کردم به اونها هم فکر کردم . داداش امیر از زنجان - داداش حسین از شمال ( در حکم مشاور من هستش- خیلی بهم کمک میکنه ) - داداش بردیا
یهو به خودم اومدم و دیدم ساعت ۵ صبح شده . داشتم عطسه می کردم . گفتم تیری سرما خوردی باز !
سوار ماشین شدم و برگشتم به خونه . کفشهام که گلی بود . لباس هام هم خیس خیس بود . یه دوش گرفتم و خوابیدم . الان بیدار شدم . چند تا عطسه کردم اما انگار هنوز سرما نخوردم .
دیشب منهم اینجوری گذشت .
تیرداد
نوشته شده توسط tirdad در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت
بابک جان با این نرم افزار می تونی فیلمو ببینی
http://hjsplit.en.softonic.com/download#pathbar
نوشته شده توسط sina در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
امین
سلام
دیشب به طور اتفاقی وارد یکی از روم های یاهو شدم و به یه نفر پی ام دادم . ( خیلی وقت بود که به روم نمی رفتم . اما این ۲-۳ شب اتفاقی سر می زدم . از جو حاکم بر رومها حالم به هم میخوره )
هم سن خودم بود . بهداْ فهمیدم هردومون متولد یه ماه هم هستیم . من ازش ۲ روز بزرگتر بودم .
با هم شروع کردم به چت کردن . تقریباْ از ۹ شب تا ۲ نصف شب .
با هم از دردهای مشترکمون گفتیم . از زندگی مون از کسایی که در حقمون نامردی کرده بودن . از امیدهامون . از آرزوهامون . از بیم و ترس هامون و .....
اسمش امین هستش . ۲۴ ساله و دکتر هست. تازه درسش رو تموم کرده و قراره به زودی بره سربازی .
من و امین دیشب باهم گریستیم . من نوشتم و او گریست و او می نوشت و من گریستم .
دیشب انگار من و امین یک روح بودیم در دو جسم . حرف هر دومون یکی بود . یه درد مشترک داشتیم هر دومون .
راستش دیشب برای اولین بار حس کردم که دیگه تنها نیستم .
دیشب باز معنای دوست و دوست داشتن رو با تمام وجود برای بار دوم حس کردم .
به هم قول دادیم هیچ وقت به هم دروغ نگیم .
از دیشب یه حس دیگه ای دارم . انگار توی آسمون ها دارم پروزا می کنم .
حس قشنگیه
ازش خواستم قول بده منو هیچ وقت تنها نذاره . اونهم ازم وقت خواست . منهم قبول کردم.( آخه تازه از عشقش جدا شده - عشقش بهش خیانت می کرد . نه یک باز نه دوبار چند بار )
دیشب واسه اولین بار با یک همجنس گرای واقعی چت کردم . کسی که رنگ بویی دیگر داشت . کسی که دارای اون خصوصیاتی بود که من هم اون خصوصیات رو دارم .
قرار شد به هم کمک کنه تا زودتر درسم رو تموم کنم و این مدرک دکترای لعنتی رو بگیرم . ( ۴۸ واحد مونده )
دوسش دارم با تمام وجود .
امین دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو می نویسم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه
الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
می خوام پروانه بشم که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پرو بالم که راحت شه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم
تیرداد
نوشته شده توسط tirdad در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت
سینا تولدت مبارک
سلام
چند لحظه ی پیش سینا بهم گفت فردا روز تولدشه . خیلی دلم می خواست باهاش توی دنیای واقعی دوست بودم و فردا اولین نفری بودم که بهش هدیه میدادم و تولدش رو بهش تبریک می گفتم . اما حیف که توی دنیای مجازی باهم دوستیم .
پس از همین جا بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت دارم .
سینا جونم تولدت مبارک - جشن تولد صد سالگیت ان شاءالله

تیرداد
نوشته شده توسط tirdad در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت
سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم، سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را
«دکتر علی شریعتی»
نوشته شده توسط tirdad در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت
آنجا !!

آنجا که اندیشیدن جرم است !
آنجا که مجبوری برای داشتن اندیشه ای متفاوت هزینه بپردازی !
آنجا که متفاومت بودن با دیگران جرم است !
آنجا که هر روز اشک را تنها مرهم دردهای خود می یابی !
آنجا که حتی فرصت دفاع از خود را هم نمی یابی !
آنجا که مردمانش هنوز در اندیشه های قرنها پیش می زیند !
آنجا که باید برای زندگی هزینه بپردازی !
آنجا چرا باید ماندن ؟؟؟؟
باید رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و باز هم رفتن
امروز بلاخره تصمیمم رو گرفتن .
تصمیم قطعی برای رفتن ار اینجا
در اولین فرصت .
می خوام برم ترکیه واسه گرفتن تخصص و از اونجا به استرالیا .
امروز نهایی شد تصمیمم .
تیرداد
نوشته شده توسط tirdad در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

Love is a name , Life is a Game , Forget the name , Play the Game
بر سر آنم که گر ز دستم بر آید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
دوست عزیز قلم بردار و بنویس
به قول آل احمد تو که سنگ نیستی !!!!
مطالب خود را جهت درج در وبلاگ به ایمیل زیر ارسال نمایید :
bayut3@yahoo.com
هشدار :
این وبلاگ حاوی مطالب غـــیـــ ـراخـــلاقی نمی باشد اما توصیه می گردد اگر دگرباش نیستید
از آن بازدید نفرمایید !
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه و چراغ راهمون میشه
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
دلم برای باغچه میسوزد...
پسر
پسرای کوچه پشتی
برای هیچکس ( پسر اول )
هم آوا
یکمی صورتحساب در کافه ی خسته
دلبستگی های مردانه
پسر خسته
خانه هنر
بهمن من
طعم زندگی
همزاد عشق
نگاه خسته
درد همجنس
عشق زندگی
کلاس عشق
خريد پستي جديد ترين عطر و ادکلان
آبی آسمان
غریبه
تغییر برای برابری
نیم بوسه
وبلاگي براي پسران بالاي 18سال
معصومیت
eshaareh 2
حرف های نگفته
کلاس عشق
من هستم
بادکنکهای نازک
ایران من
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY